خسته ام از انسان ها، دیگر دست یاری نمی طلبم. پشت خنده های من چه کسی می داند چه غمی است،حتی آینه گاهی مرا فریب می دهد که زندگی شادی دارم.خسته ام از انسان های رنگارنگ، خسته ام ، حتی این دستان که می نویسند به من خیانت می کنند،نمی دانم چرا انسان ها همواره می خواهند استثناء ها را از بین ببرند.در بین خط مرده ها من یک قله هستم.یک خط شکسته که نشانی از انسانیت را دارد،عجیب است که گاهی وقتی به کسی کمکی می کنی جوری تو را به زمین می زند و به تو می خندد که گویا دشمن خونی اش بوده ای. امان از نژاد کثیف ما ،دیگر اهمیت ندارد می خواهی ناراحت شوی بشو .این واقعیت تلخ موجودیت ماست.از رنج بردن دیگران لذت می بریم.امکان ندارد از زمین خوردن همراهت شاد نشوی. تو.. تو... که حتی خود را نشناختی.انسانیت را به لجن کشیدی ،در خفا و یا آشکارا تمسخر کردی آنکه در کنارت به زمین خورد،تف به آدمی که حتی باور هایش را با پول می سنجد.این انسان با مزدور چه تفاوتی دارد؟؟ ای کاش انسان سیاه سیاه بود ،ای کاش خاکستری وجود نداشت ،زندگی تبدیل به میدان جنگ شده ،سیاه طرف مقابل و سفید در طرف تو.اما مهره های موذی خاکستری ، مهره های مزدور و خطرناک.از این مهره ها زیاد دیده ام.سعی کرده ام تا تغییرشان دهم اما مشکل این است که ذات این افراد واقعا مشکل دارد.انسان های خاکستری امروز در طرف من و فردا که از پا افتادم جلاد من هستند. بی اعتنا به هیچ آرمانی .باورم نیست که اینگونه آدم ها انسان باشند. و قسم به قداست که این انسان ها از تمام حیوانات پست تر هستند ،ای کاش انسان بودن معنایی داشت،این آدم های پوچ ، فردایشان چیست؟؟ فردا به انتظار من ننشسته تا درست کار شوم ، قطعا به انتظار تو هم نمی شیند. و ای کاش انسان کارهایش را در دادگاهی بررسی می کرد.من که خود را محکوم به مرگ می دانم ولی نمی دانم تو چه چیزی را می خواهی فدا کنی!!!